پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386 ساعت 08:21

خیلی وقتاپیش توروستایی دور افتاده محلی بودکه بهش ((خانه ۱۰۰۰آینه))می گفتند.روزی از روزها سگی کوچک وخوشحال٫فهمیدکه چنین خونه ایی وجودداره تصمیم گرفت که سری به اون بزنه.

  وقتی که به خونه رسید باخوشحالی ازپله هاجست زدو واردراهرو خونه شد٫گوشاشو تیزکردودمشوباسرعت هرچه تمومتر تکون می داد٫یهو خودشو وسط۱۰۰۰سگ دیگه کهگوششونو تیز کرده بودن ودمشونو باسرعت مثل خودش تکون می دادن دید.سگه خنده ایی ازسرشادی کرد ۱۰۰۰تای دیگه هم گرم ودوستانه باهاش می خندیدند٫وقتی که خونه روترک می کرد به خودش می گفت:اینجا جای شگفت انگیزیه ٫باید گاهی اوقات بهش سری بزنم.

    تو همین روستا سگ کوچکی که به خوشحالی اولی نبود تصمیم گرفت سری به همون خونه  بزنه ٫به آرامی از پله ها بالا رفت ویواشکی سرشو از گوشه درداخل خونه کرد.وقتی که دید۱۰۰۰سگ باعصبانیت بهش نگاه میکنن غرغر کروازاینکه همه جوابشو با عصبانیت می دادن وحشت زده شد.وقتی که خون روترک می کرد به خودش می گفت:چه جای ترسناکی٫دیگه اصلا پامو اینجا نمی زارم.

 همه چهره ها تودنیا آینه اند .چه عکس العملی تو چهره آدمایی که باهاشون مواجه می شی می بینی؟